
ناما جعفری
به
زیر پوستم می روم . برگ های کاهی نمک وحرکت ورید را می بینم که می
آیند...دنبالم می آیند...پرتاب می شوم به صدای داوود رمزی ...حس خدا وند
نجاتم می دهد...از قوس ها وپرش های....بی نهایت پرویز....پدرم را می بینم
که با وا نت باری از نیشکرهای دزفول برمی گردد...بوی چغندر می پرد ..می
زند زیر دماغم ...جذام می گیرم ....تنفس آسمان پراز باکره گی می شود...

(سطح شبح درسفر پاک/ به رویای همیشه ی زنم سیمین اسلامپور)
این ها را پرویزاسلامپور نوشته بود ونوشته است در زما نی دور تا زما نی فردا...که میرود..جلو...نمی دانم اسلامپور را با کدام اسلامپور در حافظه ی
شعری بگنجا نیم اما اسلامپور یک سوپرآوانگارد شاعران ایران است تا امروزبدون این که به خواهیم اسلامپور را بزرگ کنیم که خودش بزرگ است ...اسلامپور بین سالهای چهل ودو تا چهل وهشت رشد می کند ..می ماند ...ویک تنه تمامیت شعری موج نو...شعردیگر..وشعر حجم را درشعرهایش به جلو می کشاند.....(وصلت درمنحنی سوم.__نمک وحرکت ورید__سطح شبح درسفرپاک و پس حس خداوند نجاتم می دهد) را تا سال چهل ونه منتشر می کند...در رفت و آمدهای زیاد به مقصد... یدالله رویایی...بیژن الهی ...داوودرمزی...رضا براهنی..و اسماعیل نوری علاست...کافه نکیسارا با خاکی که از کفش های عصرشان می آید به شعر می کشند....فریدون رهنما همچنان ذخیره اصلی اسلامپور است برای خواندن ..نوشتن ..ودیدن...واسلامپور..ذخیره هوشنگ صهبا (انسان شيشه اي) و احمدرضا چه كه ني (نفس زير لختگي ) می شود....اسلامپور حجمی ترین شاعر شعرحجم است ...حتی ازخود رویایی هم حجمی تر... تخيل اسلامپور ، تخيل منحصر به فرديت خودش است....هرچندتاثيراتی که اسلامپور در شعرخیلی هاتبديل به تصنع گردید و لی هیچ کدامنتوا نستند به مهارت تكنيكي و قدرت بيا ني اسلامپور دست یا بند ..... اسلامپور را می توانید این روزها در گوشه ی از فرا نسه دید...تنش را... اما شعرش همچنان تا سال ها بعدازفردا درادبیات مدرن ایران ادامه دارد...
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
چشم در خندق
اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
مصیبت بر شب خاکستر
آسوده تابید
مصیبت بر شب خاکستر
رفته یی تنها بر بام چهره
واز راه صلاح
لب بر گیسوی نوزاد
هرگز...
هرگز/
آسمان اینگونه ظالم نگریسته/ که
مروارید بر دندان تو
آینه دیوار چهره
مرداب در سینه
از کتاب «نمک و حرکت ورید»
رگ می ترکد در تحمل سیر
به گزار گوشت از فلز
شب در شیشه ی مات
مست حس هندسه ی زجر
مشتهای انگشتی ابتذال
رگ می ترکد در تحمل سیر
می گریزی و می بینی/ ناخن
وقتی برای ضلع
می گویی مرگ/ تا بپری از درد
خود از پایین و راست
اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است
دعای پیر مذهبی سبزپوست
اینک چه خطی از ران تو مشخصتر است
بلند می شود پلک در خواب پگاهی
پس آنگاه/ باز کن
درهای نخاع خود را
بلند می شود پلک در خواب پگاهی
خوشبختانه اصلن...
ای/
پرویز اسلامپور
از پر خفاش که
حلقهیی برگیری
اینجا نشستهتر از
سایهتی
از آنچه زاویهی خاک
را از فضا میکاهد
و تازهتر که بگویم
استخوان یک کولی
کودکانه در قبری
بلرزد
از حس یک زاویه تنگتر
• قدم میزنم
بر خطی شفاف مثل شیشه
که آنچه را به خواب می ماند
و آنچه را نمی ماند
جدا
می کند
• همچنان که می افتند دیوها
روی پاشنه هاشان
کودک نوپا روی راه های دیگر
پس آب که می نوشد آهو
می نشیند بی صدا
پرنده که بر شاخه
رود می آمد و می رود فقط
از این سوی پل
به آن سوی پل
گوش بگذار بگو
چه می دیدی جز
قدم های هیولاش